برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
تا دیروز مى آمد سرکار بدون اینکه مادر باشد.
امروز با نوزادی پنج ماهه آمد. نارگل, که به لطافت گل بود.
آمده بود که از رئیس بخواهد مثل تمام مادران به او مرخصى زایمان بدهند. با سه ماه موافقت شد.
بع
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
دوازده سال بلکم سیزده سال داشتم.
باید ترکت مى کردم.
محله ى غربیه.
جایى میان سنّى مذهبانى که در همان نزدیکىِ من مسجدى داشتند به نام خلیفه ى چهارمشان، به نام تنها مردى که کمى مى شناسمش. " على ابن
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
دو تیله ى سیاه در چشمانش بود.
مى گفت از زاهدان آمده اما اهل زابل است.
مى گفت شهر که خشک شد، آب که تمام شد، گرد و خاک ها آمدند و من نفس کشیدن برایم سخت شد، به ناچار به زاهدان رفتیم براى زندگى.
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
دنیا پشت هم به صورتت سیلى مى زند...
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی
برچسب:
نویسنده: رویا حسینی